|
رسیده های نچیده
|
||
|
مهدی آخرتی |
همانطورکه اطلاع پیدا کردید چندی پیش در حادثه ای تلخ دو شاعر خوب مشهدی "رضا بروسان
" و "الهام اسلامی" به همراه دختر کوچکشان رخت از توده ی خاک برچیدند.
عادت ندارم از کسانی که می میرند اسطوره بسازم اما به هر حال رضا و الهام شاعرانی با
پتانسیل خوب ادبی بودند .
این اواخر با رضا مشکلات ادبی زیادی هم داشتم اما جدای از تمام حاشیه ها ما با هم رفیق
بودیم ، حتی سر خاک رضا از خیلی از دوستان نزدیک او ! بیشتر شانه هایم تکان خورد و حس
غمگین عجیبی داشتم.
بروسان پیش از مرگ مجموعه ای با نام "اسب ها روسری نمی بندند" جمع آوری و آماده کرد که
شعرهای سپید عده ای از دوستان خراسانی ست (اتفاقا مجموعه ی حجیمی هم هست.)
هر چند رضا لطف کرد و شعری از من برای چاپ در این مجموعه نگرفت (خود اگر افتخار باشد یا
نه !) اما بر خودم فرض می دانم کنار شاعران و دوستانم باشم و هر کمکی از دستم بر
می آید برایشان بکنم.
در همین راستا خبر رونمایی از این کتاب را در همین وبلاگ اعلام می کنم.
باید بگویم نشر این خبر در وبلاگ تایید ادبی بر این کتاب نمی باشد و با توجه به شاعرانی که
از آن ها در این مجموعه شعر چاپ شده خودم اولین منتقد این مجموعه هستم.
مکان : مشهد _ بلوار پیروزی _ بعد از میدان حر _ سینما پیروزی
زمان : دوشنبه 91/2/8 ساعت 17 الی 19
این را باید می گفتم : " از تمام دوستانی که در پست قبلی برایم نظرات مهربان خودشان
را گذاشتند تشکر می کنم و می گویم دوستتان دارم و همین جا از آن عده از دوستان که به
علت خراب بودن شبکه ام نتوانستم جواب مهربانی هایشان را بدهم یا احیانا دیر جوابشان را
داده ام عذر می خواهم "
قول می دهم در این پست و پست های بعدی جبران کنم.
و اینکه معاصر خوانی به روز شد :
" نصرت رحمانی یک بیماری ست که در هر قرن شاید یک نفر دچار آن شود "
هنوز بیدارم . . .
سلام دوستان خوبم ، دوروزیست که اینترنت من قطع شده و کارگران مشغول کارند !
و الان از کافی نت برایتان می نویسم .
اما این وبلاگ طی امروز و فردا قرار است خبرها وشعر های خوبی را در دل خود جا بدهد
منتظر باشید . . .
در ضمن تمام دوستانی را که کامنت گذاشتند و مهربانی کردند خواندم
سر فرصت (همان امروز و فردا) جواب مهربانی هایشان را خواهم داد
ممنون از صبرتان و اینکه همچنان این وبلاگ را دنبال می کنید
------------------------------------------
گفتنی ها کم نیست . . .
هر چند چند سال است به طور جدی سپید کار می کنم اما گاهی هم قالب های دیگر
خودشان به سراغ آدم می آیند .
من خودم دگم اندیش نیستم که بگویم مثلا : فقط فلان قالب و لاغیر !
مگر کم غزل و مثنوی هست از 800 سال پیش که ما در حافظه داریم و هنوز با مرورشان
لذت می بریم ؟
اصلا مگر می توان قصاید زیبای خاقانی و انوری و . . . خواند و لذت نبرد ؟
گر دل و دست بحر و کان باشد
دل و دست خدایگان باشد
شاه سنجر که کمترین بنده ش
در جهان پادشه نشان باشد
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
دسته ی خنجرش جهان گیر است
گر چه یک مشت استخوان باشد
. . . . . . . . . . . . . . . .
در جهانی و از جهان بیشی
همچو معنی که در بیان باشد . . .
(انوری)
صبحگاهی سر خوناب جگر بگشایید
شبنم صبحدم از نرگس تر بگشایید
دانه دانه گهر اشک ببارید چنانک
گره ی رشته ی تسبیح ز سر بگشایید
(خاقانی در رثای پسر جوانش)
تازه من یک سپید سرایم !
شعر اگر شعر باشد بی قالب هم که بیاید و بنشیند در نگاه کودکی سرطانی در تبلیغ روی
بیلبورد . . .
بنشیند در صلوات فرستادن مادربزرگت بعد از نماز که انگار دارد برای جهانی شفاعت می
گیرد ، بنشیند در بازویت تا کسی را بغل بگیری شعر است و لاغیر.
خب گفتنی ها کم نیست . . . .
یک شعر محاوره :
"ما به قول تو مرده ایم همه مون " 1
که شدیم مهمونای بی زحمت
با همین لقمه های دامن گیر
پای این سفره های بی برکت
زندگی انتخاب می کندت
جبر یعنی که ماهی تو روده
جبر یعنی پرنده با پرواز
یعنی : آتیش همیشه با دوده
جبر یعنی دروغ بگه می خوامت
زیر یک سقف زندگی بکنی
بعد یه عمر تازه بو ببری :
یه نفر دیگه عاشقت بوده
تو دلم یه نفر می خواد بره و
یه نفر دوس داره که برگرده
با من انگار یه ایل دختره و
با من انگاری صد هزار مرده :
یه نفر با من عاشق شمشیر
یه نفر کشته ی گل و زنبور
یه نفر فکر شوهر مرده ش
با دلش شور می زنه تنبور
آسمون مثه بقچه ی بغضعه
ابر ، ابرویه ، اخم توش داره
این صدا رعد نیست بچه نباش
آسمون می شکنه نمی باره . . .
ما به قول تو مرده ایم همه مون
که شدیم صخره های بی حرکت
توی دریای بودن و موندن
زیر آفتاب تشنه ی لعنت
1 : چه مهمان های بی دردسری هستند مرده گان . . . " حسین پناهی "
پانوشت : دوستان اگر لطف کنید اسم من را در فهرست " وبلگ دوستان " قرار بدهید تا از به
روز شدنم خبر دار شوید واقعا ممنون می شوم . چون واقعا دعوت کردن 450 تا لینک مشکل
است !
تازه با این مشکلات بلاگفا . . .
اما به هر حال سعی میکنم دوستان را دعوت کنم منتها تمام دوستان از همین حال به تمام پست
های من دعونتند . پس نظر خود را بگذارید.
پانوشت : مهدی سهراب عزیز با یک رباعی به مناسبت سالروز خیام و یک خبر جدید به روز است
" با کوزه شکسته های بی دست و دهن . . . "
پانوشت : ابراهیم عالی پور عزیز را اینجا بخوانید
یک خبر و یک شعر سپید چیزیست که بهرام خزائی عزیز با آن به روز کرده :
غزلی در وبلاگ پیراهنی در باد منتظر نظر شماست :
برای شنیدن یک رباعی خیلی خوب از مهدی عزیزم معطل نکنید :
"با کوزه شکسته های بی دست و دهن "
وبلاگ معاصر خوانی با تحلیل " در آستانه ی شاملو " به تحلیل این بزرگ معاصر خاتمه داد:
" شاملو شاعری نیست که کلمه ی را بی دلیل کنار هم بیاورد "
امروز روز بزرگداشت خیام است و وبلاگ خانم غلامی عزیز با مطلبی در همین مورد به روز
است:
" در کارگه کوزه گری رفتم دوش . . . "
" حالا دیگر شانه های من شانه های تو اند" به روز است:
" زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت "
--------------------------------------------------------------------------
کوه ها با هم اند و تنهایند
همچو ما با همان تنهایان
باید گفت انسان در کل ذات تنهایی دارد و همین تنهایی ست که گاهی او را وادار به کارهای
عجیب می کند.
حال این که این تنهایی به چه صورت پر می شود سوالی ست که شاید جواب نداشته باشد یا به
نوعی هر کس جوابی برایش داشته باشد.
اما من به نوبه ی خودم درک کردم که همین دوستان دور و برم , دوستان هنرمند و شاعر و . . .
چه دوستان خوب همشهری ام که سابقه ی دوستیمان به چند سال می رسد چه شمایی که هر
روز به وبلاگ من می آیید , مرهم بزرگی برای تنهایی ذاتی منید و آرامم می کنید.
به تمام شما افتخار میکنم و دوستتان دارم حتی اگر نظری خلاف نظر من داشته باشید .
امیدوارم که تا سالهای سال بتوانیم برای هم دوستان خوبی باشیم و به هم اعتبار بدهیم.
این هم جمعی از دوستان شاعرم که دوستشان دارم.

از سمت راست : ایمان بخشایشی _ هادی جهان آبادی _ مهدی آخرتی _
زمان بادپر _ و دو دوست خوب پشت سر : آقای حاجی آبادی و نوجوان
خوب آقای شهریاری
این هم یک نامه :
تنها
نامه است که می تواند با تنها شروع شود
تنها منم
که تنهایم
تنها آدم است
که می تواند سه سال دوست داشته باشد
بی هیچ بودنی
بی هیچ ماندنی
تنها آدمیست
که می تواند فراموش کند
تنها تویی
تنها تو
او تویی تنها
ایستاده رو به رو یم در خیابان امام رضا
و دستم را به گردنت دخیل بسته ای
تنها تویی
که دوست داشتنت را تقسیم کرده ای
بین من و . . .
بین من و سرم
بین سرم و دیوار
تنها یک فکر فاصله را برمی دارد
تنها منم که روزی خدا تا سیگار می کشم
و دور از چشم مادرم سرفه می کنم
تنها نامه است که می تواند اینقدر مزخرف بگوید
تنها منم که تنهایم
تنها تویی که تنهایم . . .
پانوشت : جلسه های کتابخانه ی فردوسی من تعطیل شد دوستان در جریان
باشند